سهشنبه 10/5/85: اين روزها با اينهمه خبرهاي بد و كشتار چه حرفي ميشود گفت؟ آدم بايد خيلي بيغيرت باشد كه باز هم ساكت بماند. در اين دهكده چهكار ميشود كرد؟
اسفندماه هشتادوچهار شبانه 16: بخت►
گفتم: ”بي من چگونهاي، ليلايِ من؟“ هيچ نگفت! * * * افسوس، خواباند ليلايِ من و بختِ من هنوز!
سلام دوستان بعد از دوسال این خانه شاید نیاز به یک گردگیری داشته باشد! دوباره بنویسم یا نه؟ نظر شما چیست؟ ناگفته های این دوسال خیلی زیاد است اما آیا گوش شنوایی هست؟ شاید بشود دوباره شروع کرد. روزی دیگر، آفتابی دوباره و من احمدی تازه ... شاید ... شاید ... نظر شما چیست؟
فيلم دوئل را ديدم. چيزي تصور كنيد در حد يك وسترن! گفتم خيلي هم ربطي به جنگ نداشت. گفت نسل امروز شايد اينگونه جنگ در خاطرشان بماند. پرسيدم پس آنهايي كه در آسايشگاه نزديك خانه مان سالهاست دارند زجر ميبرند چه ميشوند؟ يادم آمد كه دخترم تا همين پارسال نميدانست من جبهه بوده ام و همين بعذ از فيلم فهميد فرق بسيجي با سرباز چيست؟ دلم براي غريبي خودم و آنها سوخت
كتاب هبوط را تمام نكرده ام. حوصله ندارم و نه حتي حالي براي فهميدن. خدايا كمكم كن. در اين روزها كه نمي گذرند.... از آنكس كه بايد هم خبري نيست. تو جاي من بودي قباي ژنده ات را كجاي اين شب تيره مي اويختي
در این دنیا آدمهایی هستند که انگار مال اینجا نیستند از جنس این دنیا نیستند و چقدر دلخراش است بودن و نفس کشیدن برای این آدمها. فکر میکردم زندگی کردن برای زنده بودن کار احمقانه و توهین آمیزی هست. باید در این فرصت کاری کرد که ارزش آمدن و بودن و رفتن را داشته باشد ... فکر میکردم که من هم در همین جایی که هستم مانده ام. فکر میکردم که یکسره دارم خودم را تکرار میکنم... دارم کلافه میشوم ... کلافه ....کلافه.. از شتابزدگی موجود عذر میخواهم
سلام دوستان
مدتها بود فکر میکردم این زندگانی مجازی تعطیل شده و من دیگه نمیتونم در این خونه زندگی کنم اما امشب بالاخره تونستم دوباره بیام البته همچنان از کافی نت . در نتیجه فعلا فقط از زنده بودنم دوستان رو مطلع می کنم (و دشمنان رو نا امید!!) تا بعد ببینیم چه میشود .
ضمنا اگر هیچکس به من سر نزند چند نفری را سراغ دارم که حتما می دانم جویای من هستند مثل ....! پاینده باشید
میشود به افق دوردست خیره ماند و سالها فقط نگریست. میشود خندید و گذاشت و گذشت. میشود دق داد و دق کرد و مرد. میشود دل سپرد و دل داد و شکفت. میشود ستیزه کرد و جنگید و نفهمید که چرا؟ میشود نیمه ی خالی را دید و از تشنگی جان داد و مرد. میشود خود را به خریت زد و فقط نیمه ی پر را دید و عطش دیگران را نفهمید. میشود به اندازه ی تولیدات یک کارخانه ی نساجی رویا بافت و برهنگی خود را ندید. میشود یک دوستی ساده را به عشقی سوزان تبدیل کرد و در عشق شکست خورد و افسرده شد و خود را کشت. میشود خود را و دنیا را به کثافت کشید و خم هم به ابرو نیاورد. میشود خود را و خریت خود را از پل گذراند و هیچ هم به فکر دنیا نبود. میشود بر شاخه نشست و بن برید. میشود از پله های نردبان خود پله پله بالا رفت و نردبان را از زیر پای همه ی خلایق کشید. میشود هر صبح خورشید را به استقبال نشست و به تمام مردم گفت: سلام من خوبم . شما خوبید؟ و به راستی خوب بودن آدمها را نگریست و هر شامگاه آفتاب را تا آخرین افق دوردست بدرقه کرد. میشود بد بود خیلی بد! و میشود خوب بود خیلی خوب.میشود قدیس بود. میشود خدا شد. اما ...